لابی هتل نفس را در سینه حبس میکرد. چلچراغ کریستالی عظیم از سقف بلند آویزان بود و هزاران قطعه نور را روی کف مرمر سیاه و سفید میپاشید که طرح مارپیچی پیچیدهای داشت. مبلمان چرمی قهوهای تیره، میزهای کوچک ماهون، و تابلوهای نقاشی قدیمی از مناظر اروپایی، فضایی را خلق کرده بودند که زمان در آن متوقف شده بود. چند نفر در گوشهای مشغول گفتگوی آرام بودند. مردی با جای زخم روی گونه داشت دربارهی معاملهای در شانگهای صحبت میکرد. زنی با لباس قرمز کوتاه و موهای پلاتین، با بیحوصلگی در لیوان مارتینی خود هم میزد.
وقتی الینا وارد شد، همه چیز برای یک لحظه متوقف شد.
اول موهای طلایی بود که از زیر شنل رها شد و مانند آبشاری از نور روی شانههای برهنه ریخت – هر تار مو گویی با طلا بافته شده بود. سپس صورتش: خطوط ظریف فک، بینی کوچک و صاف، لبهای صورتی کمرنگ، و آن چشمهای آبی عمیق که حتی از فاصله هم تیز و متمرکز به نظر میرسیدند، گویی میتوانستند روح آدمی را بخوانند. شنل به آرامی از شانههایش سر خورد و لباس ابریشمی مشکی را آشکار کرد، برشی ساده اما کامل که هر خط از بدن لاغر و ورزشکاریاش را دنبال میکرد. برش عمودی روی آستینها، پوست صاف بازوهایش را نشان میداد و با هر حرکتش، نوری روی ابریشم میلغزید.
مرد با صورت زخمی صحبتش را قطع کرد. زن موپلاتینی لیوانش را روی میز گذاشت. حتی پیشخدمت مسنی که سینیای از نوشیدنی حمل میکرد، برای یک لحظه بیحرکت ماند. سکوتی سنگین بر فضا حاکم شد – نه سکوت ترس، که سکوت حیرت محض. زیباییاش خیرهکننده بود، اما چیزی در حالت ایستادنش، در نحوهی نگاه کردنش به اطراف (نه مثل کسی که برای اولین بار وارد میشود، بلکه مثل کسی که دارد منطقه را ارزیابی میکند)، هشدار میداد که این فقط زیبایی نیست.

مردی بلند قد از پشت ستون مرمری سمت چپ ظاهر شد.
او با آرامشی ذاتی حرکت میکرد، گویی فضا متعلق به او بود. بلندقد و خوشاندام، با کتوشلوار مشکی دستدوز که روی شانههای پهنش کاملاً راست میایستاد. موهای مشکیاش کمی جوگندمی بود و به سبکی آراسته شده بود که بیقیدی حسابشدهای داشت. چهرهاش خطوطی عمیق داشت – خطوطی که نه از سن، که از فکر کردن زیاد حک شده بودند. اما چشمانش… چشمان خاکستریاش مانند مه صبحگاهی بودند، رنگی مبهم که میتوانست در یک لحظه سرد و در لحظهای دیگر گرم شود.
وقتی الینا را دید، لبخند کوچکی روی لبانش ظاهر شد – لبخندی که فقط یک طرف لبهایش را بالا برد.
«خوش آمدید، خانم گلد.» صدایش عمیق و آرام بود، اما در سکوت لابی مانند ناقوسی واضح به گوش رسید. «باعث افتخاره که به جمع ما پیوستید.»