رمان قاتل افسانه ای شبح طلایی
روزهای زوج یک روایت تا قدم در تاریکی
#14 – این کشتی در طوفان گرفتار است
او نزدیک آمد، هر قدمش حسابشده و مطمئن. وقتی در فاصلهی یک قدم ایستاد، الینا قدش را احساس کرد – تقریباً یک سر از او بلندتر. دستش را دراز کرد،

#13 – به محفل ققنوس خوش آمدید
لابی هتل نفس را در سینه حبس میکرد. چلچراغ کریستالی عظیم از سقف بلند آویزان بود و هزاران قطعه نور را روی کف مرمر سیاه و سفید میپاشید که طرح

#12 – قدم گذاشتن در نور
هتل ایکور مثل یک یادگاری از گذشته، در میان ساختمانهای شیشهای مدرن خیابان پنجم ایستاده بود. نمای سنگ مرمر سفیدش در نور طلایی بعدازظهر آن شنبه میدرخشید، گویا خورشید تصمیم

#11 – تاریکی را به روشنایی ترجیح میدم
کارت را زیر نور لوستر گرفت. در پایین صفحه، زیر نوشتههای اصلی، با خطی ریز و تقریباً نامرئی—که فقط در زاویه خاصی از نور قابل مشاهده بود جملهای حک شده

#10 – سلاح ممنوع!
بسته را روی میز آشپزخانه گذاشت. چاقوی کوچکی از کابینت بیرون آورد و با دقت، نوار را برید. داخلش، یک کارت دعوت ساده و شیک بود، روی کاغذی ضخیم نوشتهها

#9 – هدیهی ناخوانده
آن شب به اتاق اسلحهخانه رفت و اسنایپر را با دقت همیشگی تمیز و در جای خود قرار داد. سپس به آشپزخانه رفت و برای خودش یک چای آماده کرد.