#11 – تاریکی را به روشنایی ترجیح میدم

کارت را زیر نور لوستر گرفت. در پایین صفحه، زیر نوشته‌های اصلی، با خطی ریز و تقریباً نامرئی—که فقط در زاویه خاصی از نور قابل مشاهده بود جمله‌ای حک شده بود. جمله‌ای که قلبش را برای لحظه‌ای از حرکت انداخت:

(ما می‌دانیم تو چه هستی و تورا همانطور که هستی می پذیریم.)

دهانش خشک شد. کسی که این را نوشته بود، نه تنها او را پیدا کرده بود، بلکه می‌پذیرفتش نه به عنوان یک تهدید که باید حذف شود، بلکه به عنوان یک هم‌تراز که می‌تواند در “میز” بنشیند. انگشتانش—همان انگشتانی که هزاران بار ماشه را کشیده بودند—به لرزش افتادند. برای اولین بار پس از سال‌ها، احساس کرد هوای اتاق، سنگین و تنگ شده است.

لوسی آرام به پایش مالید و صدای خرخر ملایمی سر داد. الینا نگاهش به گربه افتاد—تنها موجودی که در این جهان تنها و تاریک، بدون قضاوت به او عشق می‌ورزید. آیا حاضر بود این امنیت، این نظم، این زندگی مخفیانه را به خطر بیندازد؟ هتل ایکور. جایی که خون ریخته نمی‌شد اما معبد مقدس قاتلین است! جایی که قاتلان و جاسوسان، موقتاً انسان های معمولی می‌شدند. و حالا، شبح طلایی—کسی که همیشه در تاریکی رقصیده بود—دعوت شده بود تا قدم به نور بگذارد.

او کارت را روی میز گذاشت و به پنجره رو به باغ کوچکش نگاه کرد. برگ‌های پاییزی در تاریکی می‌رقصیدند. می‌دانست که هر تصمیمی بگیرد—برود یا نرود—زندگی‌اش دیگر مانند قبل نخواهد بود. اما شاید، فقط شاید، این همان چیزی بود که سال‌ها در انتظارش بود: نه یک قرارداد دیگر، که یک بازی جدید. و الینا گلد، هرچند شبح بود، اما همیشه عاشق چالش‌های غیرممکن بود.

لوسی دوباره خرخر کرد، انگار که تأیید می‌کرد یا هشدار می‌داد الینا مطمئن نبود. اما یک چیز را می‌دانست: اگر قرار بود به این مهمانی برود، باید کاملاً آماده می‌شد. و این آماده شدن، برای کسی مثل شبح داستان ما، معنایی بسیار فراتر از انتخاب یک لباس شب داشت.

اشتراک گذاری این روایت :

دیدگاه خود را بنویسید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. Required fields are marked *

Loading...