رمان قاتل افسانه ای شبح طلایی

  روزهای زوج یک روایت تا قدم در تاریکی

#12 – قدم گذاشتن در نور

هتل ایکور مثل یک یادگاری از گذشته، در میان ساختمان‌های شیشه‌ای مدرن خیابان پنجم ایستاده بود. نمای سنگ مرمر سفیدش در نور طلایی بعدازظهر آن شنبه می‌درخشید، گویا خورشید تصمیم

ادامه نوشته »

#10 – سلاح ممنوع!

بسته را روی میز آشپزخانه گذاشت. چاقوی کوچکی از کابینت بیرون آورد و با دقت، نوار را برید. داخلش، یک کارت دعوت ساده و شیک بود، روی کاغذی ضخیم نوشته‌ها

ادامه نوشته »

#9 – هدیه‌ی ناخوانده

آن شب به اتاق اسلحه‌خانه رفت و اسنایپر را با دقت همیشگی تمیز و در جای خود قرار داد. سپس به آشپزخانه رفت و برای خودش یک چای آماده کرد.

ادامه نوشته »
Loading...