پیش از آنکه جملهاش را به پایان برساند، سایهای ظریف بر میزشان لغزید. زنی زیبا با موهای مشکی ابریشمی که تا کمر میرسید، بیصدا کنارشان ایستاده بود. چشمان عسلیاش با نگاهی نافذ، نخست بر کریستوفر و سپس با درنگی سنجشگر بر الینا نشست. لباس رسمی مشکیاش چنان بینقص بر اندام باریکش نشسته بود که گویی خودِ پارچه جزئی از پوستش شده است. یاقوتی سرخ بر گردنبندش، در نور کهربایی کافه، چونان قطرهٔ خونی تازه میدرخشید.
«شبتون بخیر.ببخشید که مزاحم میشم جناب کریستوفر.» صدایش مخملی و کنترلشده بود. «طبق درخواستتون کارت مهمان ویژه را براتون آماده کردم، خدمت شما. »
کریستوفر با دیدن او سر تکان داد و بلند شد. «خانم گلد، ایشون لیلیت هستن، حسابدار ایکور و از معدود کسانی که میتونم بدون قید و شرط بهشون اعتماد کنم. »
لیلیت لبخند ملیح زد، لبخندی که بیش از آنکه گرم باشد، مؤدبانه و حرفهای بود. از کیف چرمی مشکیاش کارتی به رنگ طلایی مات بیرون آورد و در دستان الینا قرار داد و گفت : «از آشنایی با شما خوشبختم. این کارت، نشان عضویت شما در حلقهٔ داخلی ایکوره. با این میتونید در هر ساعت از شبانهروز، بدون رزرو قبلی، از تمام امکانات داخل و خارج هتل استفاده کنید.» مکثی کرد، نگاه عسلیاش را برای کسری از ثانیه به کریستوفر دوخت، سپس دوباره به الینا بازگشت.
الینا کارت را نگاه کرد. روی آن، نامش با خطی طلایی حک شده بود: Elina Gold. و در گوشهٔ کارت، همان نشان ققنوسِ دعوتنامه نقش بسته بود. انگشت شستش بیاختیار روی برجستگی مرکب کشیده شد، گویی میخواست از واقعی بودن این دعوت مطمئن شود.
«ممنونم.» الینا تنها همین یک کلمه را گفت، بیآنکه لبخند بزند.
لیلیت پاسخ را با سری خمیده پذیرفت و سپس، همچنان که آمده بود، آرام در بین مهمانان کافه محو شد. تنها ردّ حضور او، بوی ملایم عطر یاس بود که لحظهای در هوا معلق ماند و سپس با دود سیگار برگ درهم آمیخت.