«باعث افتخاره که بلاخره از نزدیک میبینمتون.» کریستوفر به محض آنکه نشستند این را گفت، اما نه همچون سرآغازی برای گفتوگویی رسمی، که چونان بیان حقیقتی ساده و انکارناپذیر. «چند سال است که اسم شما در محافل خاصی زمزمه میشود؛واقعا دوست داشتم ببینمت»
الینا یک لحظه جدی شد و محکم پرسید : «چطور پیدام کردی؟»
کریستوفر لبخندی سرشار از قدرت زد و گفت : «زیاد سخت نبودش، باور کن. اما چیزی که مرا مجذوب خود کرد، نه فقط مهارت های خاصت،بلکه بیشتر خط قرمزت های تو بود. و البته پروژههای زیادی که فرستادم و رد کردی.»
الینا متعجب به صندلی لم داد و دامن ابریشمی لباسش با این جابهجایی ملایم، موجی از نور را بر سطح خود لغزاند. «خط قرمز؟»
کریستوفر: «آره، فقط هدفهای خاصی که قبول کردی.» چشمان خاکستری کریستوفر بیآنکه پلک بزند به چشمان آبی او گره خورد. «من در جریان اغلب قراردادها هستم؛ قبول یا رد شدنشان را میدانم. کمتر پیش میآید کسی مثل تو باشد. بیشترِ ما، یا بهتر بگویم بیشتر کسانی که میشناسم، فرقی میان هدف سیاه و سفید قائل نیستند. این پول است که رنگ را تعیین میکند. »
درست در همان لحظه، ویکتور با سینی نوشیدنیها بازگشت. شامپاین در جامی بلند و باریک میدرخشید و حبابهای ریز آن، چونان ستارههایی کوچک، از اعماق بلور به سطح میجهیدند. ویسکی کریستوفر نیز، با آن رنگ کهربایی تیرهاش، در برخورد با نور، طیفی از طلاییِ دودگرفته را به نمایش میگذاشت. او لیوان را تکان داد و ردّ غلیظی از نوشیدنی بر دیوارهٔ بلورین آن نقش بست.

الینا جام خود را برداشت و جرعهای کوچک نوشید. طعم میوهای و لطیف شامپاین، آمیخته با رگههایی از توتفرنگی و مرکبات، بر زبانش پخش شد. لحظهای به رقص حبابها در جام بلورین خیره ماند، سپس بیآنکه نگاهش را از کریستوفر بردارد، پرسید: «و شما؟ خودتان را کجای این طیف میبینید؟»
کریستوفر لبخندی زد، اینبار گرمتر. «من فقط صاحب هتلی زیبایی هستم با قوانین خاص خودش. اینجا معبد و محافظ خانواده ماست. ما اینجا خون نمیریزیم و از مهمانانمون محافظت میکنیم؛ این تنها قانونی است که همه، بدون استثنا، همه باید رعایت کنند. هدف ما صرفاً پرورش و نگهداری از استعدادهاست. »