
#13 – به محفل ققنوس خوش آمدید
لابی هتل نفس را در سینه حبس میکرد. چلچراغ کریستالی عظیم از سقف بلند آویزان بود و هزاران قطعه نور را روی کف مرمر سیاه و سفید میپاشید که طرح

لابی هتل نفس را در سینه حبس میکرد. چلچراغ کریستالی عظیم از سقف بلند آویزان بود و هزاران قطعه نور را روی کف مرمر سیاه و سفید میپاشید که طرح

هتل ایکور مثل یک یادگاری از گذشته، در میان ساختمانهای شیشهای مدرن خیابان پنجم ایستاده بود. نمای سنگ مرمر سفیدش در نور طلایی بعدازظهر آن شنبه میدرخشید، گویا خورشید تصمیم

بسته را روی میز آشپزخانه گذاشت. چاقوی کوچکی از کابینت بیرون آورد و با دقت، نوار را برید. داخلش، یک کارت دعوت ساده و شیک بود، روی کاغذی ضخیم نوشتهها

آن شب به اتاق اسلحهخانه رفت و اسنایپر را با دقت همیشگی تمیز و در جای خود قرار داد. سپس به آشپزخانه رفت و برای خودش یک چای آماده کرد.

قلب این خانه بهظاهر آرام، جایی نبود که کسی انتظارش را داشت. پشت قفسه کتابها، با فشردن جلد چرمیِ کهنه جنگ و صلح، قفسه بیصدا به کناری میلغزید و اتاقی

پلههای فلزی را با سرعتی کنترلشده و بیصدا پایین رفت، از در اضطراری خارج شد و وارد کوچهای شد که بوی تند زباله و دود بنزین میداد. از سایهها عبور