رمان قاتل افسانه ای شبح طلایی

  روزهای زوج یک روایت تا قدم در تاریکی

#16 – سایه ابریشمی

پیش از آنکه جمله‌اش را به پایان برساند، سایه‌ای ظریف بر میزشان لغزید. زنی زیبا با موهای مشکی ابریشمی که تا کمر می‌رسید، بی‌صدا کنارشان ایستاده بود. چشمان عسلی‌اش با

ادامه نوشته »

#15 – خط قرمز های شبح

«باعث افتخاره که بلاخره از نزدیک میبینمتون.» کریستوفر به محض آنکه نشستند این را گفت، اما نه همچون سرآغازی برای گفت‌وگویی رسمی، که چونان بیان حقیقتی ساده و انکارناپذیر. «چند

ادامه نوشته »

#12 – قدم گذاشتن در نور

هتل ایکور مثل یک یادگاری از گذشته، در میان ساختمان‌های شیشه‌ای مدرن خیابان پنجم ایستاده بود. نمای سنگ مرمر سفیدش در نور طلایی بعدازظهر آن شنبه می‌درخشید، گویا خورشید تصمیم

ادامه نوشته »
Loading...