زیبایی و رمز و راز شبهای نیویورک تمامشدنی نبودند. چراغها روی آسفالت خیس، مثل تکهشیشههای درخشان میلغزیدند. بوی نم باران با دود ماشینها در هوا میپیچید.اما زیر این شهر پرزرقوبرق، دنیای دیگری بود؛ دنیایی که یک قانون نانوشته داشت، قوانینی که حتی خطرناکترین آدمکشها هم از شکستنش میترسیدند، اسمش «هتل ایکور» بود.
ایکور یک هتل معمولی نبود، پناهگاهی بود برای قاتلان حرفهای. کسانی که بیرون از آن شکارچی بودند، اما داخلش مهمان. آنجا اسلحهها را میگذاشتند داخل گاوصندوق، و دشمنها پشت میزهای چوبی مؤدبانه حرف میزدند و معامله می کردند. توی هتل نه کسی شلیک میکرد، نه خونی روی سنگمرمرهای سفید میریخت. کینهها پشت درهای بسته میماند، در سکوتی سنگین و قراردادهایی پنهان.

هتل ایکور، با نمای کلاسیک و ستونهای سفید و زریناش، معبدی بی رحم در میانه ی میدان جنگ بود. پناهگاهی که قاتلان برای چند شب، نقش آدمهای عادی را بازی میکردند. در دل این معبد مرمرین، تونلهایی زیرزمینی میخزیدند که به سالن های مخفی آموزش های رزمی و تمرین راه میبردند؛ گواهی بر این که ایکور زیبا بود و به همان اندازه مرگبار!
2 پاسخ
دقیقاً همون حسی که شبهای بارونی نیویورک رو به آدم میده… یه زیبایی که پشتش یه عالمه راز پنهونه. شروع جذابیه، اما کاش کمی بیشتر درباره قوانین هتل ایکور توضیح میداد. چه قانونی میتونه آدمکشهای حرفهای رو تا این حد متعهد کنه؟
ایکور برام یاد قهوهخونههای قدیمی تهران میافته جایی که دشمنان پای بساط قلیون مینشستن و حرف میزدن. ولی خیلی جالبه که نویسنده میگه اینجا ‘معبدی بیرحم’ هم هست. یعنی واقعاً تو این هتل آرامش برقراره یا همه منتظرن یه اشتباه کوچیک از طرف مقابل ببینن تا…؟