
#14 – این کشتی در طوفان گرفتار است
او نزدیک آمد، هر قدمش حسابشده و مطمئن. وقتی در فاصلهی یک قدم ایستاد، الینا قدش را احساس کرد – تقریباً یک سر از او بلندتر. دستش را دراز کرد،

او نزدیک آمد، هر قدمش حسابشده و مطمئن. وقتی در فاصلهی یک قدم ایستاد، الینا قدش را احساس کرد – تقریباً یک سر از او بلندتر. دستش را دراز کرد،

لابی هتل نفس را در سینه حبس میکرد. چلچراغ کریستالی عظیم از سقف بلند آویزان بود و هزاران قطعه نور را روی کف مرمر سیاه و سفید میپاشید که طرح

هتل ایکور مثل یک یادگاری از گذشته، در میان ساختمانهای شیشهای مدرن خیابان پنجم ایستاده بود. نمای سنگ مرمر سفیدش در نور طلایی بعدازظهر آن شنبه میدرخشید، گویا خورشید تصمیم

بسته را روی میز آشپزخانه گذاشت. چاقوی کوچکی از کابینت بیرون آورد و با دقت، نوار را برید. داخلش، یک کارت دعوت ساده و شیک بود، روی کاغذی ضخیم نوشتهها

زیبایی و رمز و راز شبهای نیویورک تمامشدنی نبودند. چراغها روی آسفالت خیس، مثل تکهشیشههای درخشان میلغزیدند. بوی نم باران با دود ماشینها در هوا میپیچید.اما زیر این شهر پرزرقوبرق،