هتل ایکور مثل یک یادگاری از گذشته، در میان ساختمانهای شیشهای مدرن خیابان پنجم ایستاده بود. نمای سنگ مرمر سفیدش در نور طلایی بعدازظهر آن شنبه میدرخشید، گویا خورشید تصمیم گرفته بود بر روی این ساختمان مکث کند. ستونهای بلند با حکاکیهای طلایی، سایههای درازی روی پیادهرو نقش می بست و بالکنهای آهنی مشکی با گلدانهای سرخس آویزان، حالوهوایی اروپایی به فضا بخشیده بود. سردرش، حروف فلزی « ICHOR » نه با زرقوبرق، بلکه با وقاری خونسرد بالای درب چوب بلوط نشسته بود. اگر نمیدانستی، آن را فقط یکی از آن هتلهای لوکس قدیمی تصور میکردی که توریستهای ثروتمند برای تجربهی نیویورک کلاسیک به آن پناه میبردند. اما کسانی که در سایهها زندگی میکردند، میدانستند این سنگمرمرها داستانهایی را در خود پنهان کردهاند که هیچ دادگاهی جرات بازگویی آنها را ندارد.
الینا خودرو را دقیقاً زیر سایهی درخت چنار بزرگی پارک کرد و غرش موتور خاموش شد. برای چند لحظه فقط نشست و به ساختمان نگاه کرد. دعوتنامه روی صندلی کناری میدرخشید. “We know what you are.” کلمات هنوز در ذهنش میچرخیدند. دستانش را روی فرمان گذاشت و متوجه لرزش خفیف انگشتانش شد – نه از ترس، که از هیجان و انتظار.
شنل مخمل مشکی را که تا نیمه صورتش را پوشانده بود، محکمتر دور خود پیچید. پارچهی سنگین و نرم، بوی عطر مطبوعی میداد، گویی از صندوقچهای قدیمی بیرون کشیده شده بود. وقتی از ماشین پیاده شد، باد پاییزی دامن لباس ابریشمی مشکیاش را تکان داد. پاشنههای بلندش روی سنگفرش پیادهرو صدا کرد: تاک، تاک، تاک – ضربانهایی منظم مثل تپش قلب شهر.
به جلوی درب هتل رسید. نگهبان درب، مردی بلند قامت با کتوشلوار خاکستری و چهرهای مهربان، با دیدن کارت دعوت در دست الینا، سریع کلاه لبهدارش را برداشت و با لبخندی مؤدبانه گفت: «شب بخیر، خانم. به هتل ایکور خوش آمدید.» سپس با لحنی آرام و محترمانه، انگار که این سؤال را هر شب از مهمانهای خاص بپرسد، ادامه داد: «اسلحه همراه دارید؟»
الینا بدون آنکه لحظهای تردید کند، پاسخ داد: «به قانون دعوتنامه احترام گذاشتم. هیچ سلاحی همراه ندارم. »

نگهبان سری تکان داد و با دست درهای شیشهای سنگین را گشود. بدون هیچ صدایی باز شدند و هوای داخل، گرم و معطر به چرم و چوب، به استقبالش آمد.