او نزدیک آمد، هر قدمش حسابشده و مطمئن. وقتی در فاصلهی یک قدم ایستاد، الینا قدش را احساس کرد – تقریباً یک سر از او بلندتر. دستش را دراز کرد، دستی بزرگ با بندهای برجسته و انگشتانی بلند.
الینا دستش را در دست او گذاشت. تماس اولیه برقآسا بود – جریان گرمایی از نوک انگشتانش تا مچ، سپس ساعد، و تا شانههایش پیش رفت. دست مرد محکم اما ملایم بود، نه فشار میداد و نه شل گرفته بود. گویی چیزی گرانبها را در دست گرفته است.
«کریستوفر، کریستوفر والکر.» خودش را معرفی کرد در حالی که هنوز دستش را نگه داشته بود. «من مدیر هتل هستم، ممنونم که دعوت منو قبول کردید.»
الینا فهمید که چه کسی آدرس خانه را پیدا کرده و به حریمش وارد شد ولی متانت و آرامش کریستوفر باعث شد گاردش اولیه خود را کمتر کند. صدایش کمی خشن تر از آنچه انتظار داشت بیرون آمد.
«الینا هستم،الینا گلد.» و لحنی مهربان و مودب ادامه داد : «هتل بسیار زیبایی دارید.»
لبخند کریستوفر کمی بازتر شد. « علاوه بر زیبایی ویژگی های جالب زیادی داره، حالا بیشتر باهاش آشنا میشید. افتخار میدید؟»
الینا دستانش را در دست کریستوفر حلقه کرد و به سمت کافه هتل به راه افتادند. الینا میتوانست نگاههای دیگران را روی پوستش احساس کند – نگاههای کنجکاو، تحسینآمیز، حتی چند نگاه حسود. اما کریستوفر به کسی توجه نمیکرد. تمام تمرکزش روی او بود، گویی در آن لحظه هیچ کس دیگری در اتاق وجود نداشت.
کافه اصلی هتل فضایی لوکس و زیبا داشت – سقفی بلند، دیوارهای پانلچوبی تیره، و نورهایی که از چراغهای دیواری با حبابهای کهربایی ساطع میشد. بوی چرم کهنه، تنباکوی خوب و ویسکی در هوا آمیخته بود. پیشخدمت بار، مردی مسن با موهای سفید کاملاً شانهزده و کت سفید بینقص، با دیدن کریستوفر جلو آمد.
«آقای والکر.»
«ویکتور، برای خانم گلد شامپاین رُز دام پریگنون، و برای من ویسکی گلنمورانجی، لطفاً. »

چابکی و وقار این انتخاب، لحظهای نگاه الینا را به سوی کریستوفر کشاند. ویکتور، پیشخدمت بار، سری به تأیید فرو آورد و بیهیچ صدایی به سمت قفسهٔ بطریها چرخید. کریستوفر با اشارهای آرام، الینا را به گوشهای خلوت از کافه هدایت کرد؛ دو صندلی چرمی قهوهای تیره، روبهروی هم، با میزی کوچک از چوب ماهون در میانشان. بر دیوار پشت سرشان، تابلویی از یک کشتی بادبانی آویزان بود که در دل طوفانی سهمگین، پنجه در پنجهٔ امواج انداخته بود.