#10 – سلاح ممنوع!

بسته را روی میز آشپزخانه گذاشت. چاقوی کوچکی از کابینت بیرون آورد و با دقت، نوار را برید. داخلش، یک کارت دعوت ساده و شیک بود، روی کاغذی ضخیم نوشته‌ها با جوهر مشکی براق و فونتی کلاسیک چاپ شده بودند:

 


شما به مهمانی سالانه هتل ایکور دعوت شده‌اید.
زمان: شنبه، ۱۵ نوامبر، ساعت ۲۰:۰۰
مکان: هتل ایکور ، نیویورک
لباس: رسمی شب
سلاح: ممنوع
با احترام، محفل ققنوس

مدتی طولانی به کارت خیره ماند. “هتل ایکور”. حتی اگر هرگز پایش به آنجا نرسیده بود، ولی خیلی داستان ها شنیده بود. پناهگاه و آموزشگاه قاتلان، جایی که جنگ‌ها متوقف می‌شدند و دشمنان در کنار هم ویسکی می‌نوشیدند، بهشت قاتلین افسانه ای. آنجا جایی نبود که آدم‌های معمولی دعوت‌نامه بگیرند. آنجا جایی نبود که کسی “تصادفاً” به آن راه یابد.
معنایش واضح و هولناک بود: کسی هویت او را می‌دانست و این حس بدی بود. کسی، پشت آن نام کاربری جعلی، آدرس‌های بیت‌کوین رمزنگاری‌شده و هویت‌های ساختگی، رشته‌هایی را که به “شبح طلایی” منتهی می‌شد، پیدا کرده بود—و حالا، به جای آن که او را لو دهد یا حذف کند، دعوتش می‌کرد تا وارد نوری شود که همیشه از آن گریخته بود.
زیر لب زمزمه کرد: «سلاح ممنوع…»
در ذهنش، سال‌ها آموزش، احتیاط و غریزه بقا فریاد می‌زد: دام است. نرو. همه چیز را بسوزان، فراموش کن، ناپدید شو. اما بخشی دیگر در درونش—بخشی که شاید هنوز کاملاً نمرده بود—کنجکاو بود. می‌خواست بداند چه کسی اینقدر جسارت داشت که شبح را از قلمرو سایه‌ها بیرون بکشد و به رقص زیر چلچراغ‌ها دعوت کند.

اشتراک گذاری این روایت :

دیدگاه خود را بنویسید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. Required fields are marked *

Loading...