#9 – هدیه‌ی ناخوانده

آن شب به اتاق اسلحه‌خانه رفت و اسنایپر را با دقت همیشگی تمیز و در جای خود قرار داد. سپس به آشپزخانه رفت و برای خودش یک چای آماده کرد. وقتی به اتاق نشیمن برگشت، لوسی کنارش روی مبل دراز کشیده بود و چشمان آبیش را به او دوخته بود. او این را پذیرفته بود که آدم‌هایی مثل او، برای همیشه در سایه‌ها زندگی می‌کنند. او تصمیم نگرفته بود قاتل شود؛ زندگی—یا بهتر بگوییم، مرگ والدینش—او را به این مسیر کشانده بود. در هفده‌سالگی، شبی که قاتل والدینش را با دستی لرزان هدف گرفته بود، باور نمی‌کرد می‌تواند زندگی کسی را به پایان برساند اما دنیا برای اون زندگی جدیدی میخواست و در آن لحظه، چیزی در وجودش مرد و چیزی دیگر متولد شد. سال‌ها بعد، همان انگشت لرزان، به دقیق‌ترین ماشه‌کش جهان زیرزمینی تبدیل شده بود.

از حمام بیرون آمد و موهایش را با حوله نرمی خشک می‌کرد، صدای کوتاه و مبهمی از سمت در ورودی بلند شد صدای برخورد چیزی سبک با کف‌پوش چوبی. لوسی که کنار پاهایش خوابیده بود، ناگهان سر بلند کرد و گوش‌هایش را تیز کرد. الینا ابروهایش را درهم کشید. هیچکس آدرس واقعی او را نمی‌دانست و اگه هم می دانست نیت خوبی برای او نداشت. در سکوت، حوله را روی میز توالت انداخت، اسلحه کمری را از کشوی مخفی کنار در بیرون آورد و بی‌صدا به سمت در قدم برداشت.

پشت در، روی زمین، نامه ای کوچک با مهر قرمز یک ققنوس بر روی زمین افتاده بود. هیچ نام فرستنده‌ای رویش نبود و فقط آن نوار، مانند مارپیچی مرموز، دورش پیچیده بود. الینا چند ثانیه بی‌حرکت ماند و به نامه خیره شد—مانند شکاری که بوی تله را حس می‌کند.

اشتراک گذاری این روایت :

دیدگاه خود را بنویسید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. Required fields are marked *

Loading...