قلب این خانه بهظاهر آرام، جایی نبود که کسی انتظارش را داشت. پشت قفسه کتابها، با فشردن جلد چرمیِ کهنه جنگ و صلح، قفسه بیصدا به کناری میلغزید و اتاقی کوچک اما کاملاً مجهز را آشکار میکرد.
اینجا قلمرو خصوصی الینا بود، یک گالری هنری مرگبار. اسنایپر ریمینگتون، روی پایهاش مثل سازی کوکشده در انتظار نواخته شدن بود. در کنارش، کلت ۱۹۱۱ با دسته عاجی برق میزد و چاقوهای تیتانیومی، هر یک در قالب فومی مخصوص خود، پشت سر هم ردیف شده بودند. هر تیغه، هر خشاب، هر گلوله، نشانی از دستهای «آهنگر» داشت؛ مالک ابوبکر، مرگ را بستهبندی میکرد و بیهیچ سوالی به دستان الینا میسپرد.
یکی از چاقوها اما کمی با بقیه فرق داشت. دستهاش شیاری عمیق از برخورد گلولهای سرگردان را به یادگار داشت؛ یادگار مأموریتی در پراگ که نزدیک بود آخرین مأموریتش باشد. این چاقو یکبار برای تعمیر به مالک داده شد اما چاقو را پس فرستاد، بیآنکه تعمیرش کند. گفته بود: «زخم روی سلاح، مثل زخم روی روح صاحبش، حکمت دارد. تعمیرش نمیکنم. »

در این اتاق همه چیز تمیز و روغنکاری شده بود، اما این فقط یک زرادخانه نبود. در کشوی کناری، پاسپورتهای جعلی از هفت کشور مختلف، دستهبندی شده، روی هم خوابیده بودند. هر پاسپورت یک زندگی آماده برای فرار را ارائه میداد. میان آنها، یک پاسپورت آرژانتینی بود با عکسی از الینا در نوزدهسالگی؛ موهایی کوتاه و نگاهی سرشار از خشمی مقدس که حالا سالها بود فرو نشسته بود. در کنار پاسپورتها، دستههای پول نقد و کارتهای اعتباری بینام قرار داشت. الینا میتوانست ظرف ده دقیقه هویت و زندگیاش را عوض کند و برای همیشه ناپدید شود.
برای او، این نظم فقط یک عادت نبود. در دنیایی که هر لحظه ممکن بود یک گلوله از تاریکی راهش را کمانه کند و به سمت خودش برگردد، این اتاق تنها جایی بود که او میتوانست کنترل همه چیز را، بیکموکاست، در دستانش احساس کند.