#7 – از خون تا ابریشم

پله‌های فلزی را با سرعتی کنترل‌شده و بی‌صدا پایین رفت، از در اضطراری خارج شد و وارد کوچه‌ای شد که بوی تند زباله و دود بنزین می‌داد. از سایه‌ها عبور کرد، به خیابان روشن‌تر رسید و بی‌آن که جلب توجه کند در میان جمعیت عابران دیرهنگام حل شد. لباس کِولار زیر پالتوی بلند مشکی‌اش پنهان بود، موهای ابریشمی در نور چراغ‌های خیابان می‌درخشید—ظاهری که بیشتر شبیه یک مانکن یا بانوی سطح‌بالای اجتماعی بود تا قاتلی که چند لحظه قبل زندگی کسی را در فاصله سیصد متری پایان داده بود.او به سمت پارکینگ زیرزمینی یک ساختمان اداری حرکت کرد، جایی که لامبورگینی اوروس مشکی ماتش در گوشه ای آرام گرفته بود. این ماشین نه تنها وسیله نقلیه‌اش بود، بلکه بخشی از هویت مخفی‌اش محسوب می‌شد که چندتا شخصی سازی کوچک برای ماموریت های خاص داشت. در ماشین را باز کرد و درون کابین چرمی مشکی فرو رفت. موتور با غرش محکم و قدرتمند روشن شد، آرامش پارکینگ را در هم شکست، و ماشین را به سمت خانه‌اش در محله آرام و سرسبز اسکارسدیل هدایت کرد.

هفت سال بود که همین‌طور زندگی می‌کرد؛ از قراردادی به قرارداد دیگر، از شهری به شهری دیگر. در این سال‌ها، پوشش یک دلال آثار هنری را داشت—نقشی که هم بهانۀ موجهی برای سفرهای ناگهانی‌اش بود، هم منبع درآمدش را طبیعی جلوه می‌داد، و هم فرصتی بود برای آنکه اهدافش را از پشت ویترین گالری‌های بی‌روح دنیای هنر زیر نظر بگیرد.

اما خانه‌اش در اسکارسدیل، تنها نقطۀ ثابت و امن زندگی‌اش بود: ویلایی مدرن با خطوطی مینیمال، پنجره‌هایی سرتاسری رو به باغچه‌ای کوچک و محصور در حریمی از سکوت و سرسبزی.

وقتی در ورودی را باز کرد و قدم به راهرو گذاشت، لوسی به استقبالش آمد—گربۀ سفید ایرانی‌اش با چشمانی آبیِ درخشان. همان گربه‌ای که روزی زخمی و گمشده در خیابان افتاده بود و دستان الینا او را به زندگی برگردانده بود. لوسی به نرمی به پاهایش پیچید و خرخری رضایت‌بخش سر داد. الینا خم شد، پشت گوشش را نوازش کرد و ظرف غذای مورد علاقه‌اش را پر نمود.

لوسی تنها موجود زنده‌ای بود که اجازه داشت به این اندازه به حریم خصوصی‌اش نزدیک شود. تنها کسی که او را نه به عنوان «شبح طلایی»، بلکه به عنوان الینای مهربانش می‌شناخت.

خانه‌اش بازتاب ذهن منظم و درگیرش بود: یک موزه زنده از نظم اجباری. کتاب‌ها هم بر اساس ارتفاع و سپس حروف الفبا چیده شده بودند. لباس‌ها در کمد، بر اساس رنگ (از تیره به روشن) و سپس فصل مرتب شده بودند. در یخچال، میوه‌ها با نظمی هندسی کنار هم چیده می‌شدند. هر شی زاویه‌ای مشخص داشت، هر قاب عکسی با خط‌کش نسبت به لبه میز یا دیوار تراز شده بود.

اشتراک گذاری این روایت :

دیدگاه خود را بنویسید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. Required fields are marked *

Loading...