الینا میخواست فساد را تا جای ممکن از بین ببرد، همین بود که او را به اپرای متروپولیتن کشاند—ماموریتی که آیدی “شبح طلایی” را برای همیشه در دنیای سایهها حک کرد. سناتور آلدریچ، مردی که فسادش در پروندههای پنهان دولتی دفن شده بود، قرار بود در جایگاه اختصاصی، کنار همسرش، اپرای “توسکا” را تماشا کند. الینا، در طبقه بالای سالن، پشت پردههای مخملین، تفنگش را ثابت کرد. لحظهای که خواننده اصلی بالاترین نت را میخواند، درست زمانی که تمام چراغها روی صحنه متمرکز شدند و سالن در تاریکی نسبی فرو رفت، گلولهای از لوله تفنگش خارج شد—بیصدا، دقیق، مرگبار.

سناتور حتی پلک نزده بود که گلوله در مرکز پیشانیاش فرود آمد. کار آنقدر تمیز بود که همسرش، دستش را در دست شوهر مرده، تا پایان اپرا نشست—تصور میکرد او عمیقاً تحت تأثیر موسیقی قرار گرفته و سکوت کرده است. وقتی چراغها روشن شدند و جمعیت برای تشویق برخاست، تازه فریاد زن بلند شد. اسناد الینا میگفتند آلدریچ فاسد است، پولشویی، قاچاق اعضا و دختران و مواد مخدر. اما توی چشمهای گریان همسرش که بیخبر کنار جسد نشسته بود، یک لحظه با خودش فکر کرد: نکند این بار اسناد اشتباه کرده باشند یا از قصد برایش پرونده سازی کرده باشن؟ نکند من… قاضی اشتباهی شده باشم؟ و هزارتا اما و اگرهایی که همیشه بعد از هر ماموریت سوهان روح الینا بود.
آن شب، در حالی که پلیس در بهت و حیرت سرگرم بررسی بود، الینا از در پشتی سالن خارج شده بود—مانند روحی که هرگز در آنجا نبوده است. از آن پس، در دارکوب، رقم قراردادهایش سه برابر شد و آیدی “شبح طلایی” نه یک اسم بلکه یک افسانه شد.