الینا بدون آنکه برای تأیید مرگ درنگی کند، از پشت دوربین کنار کشید. تفنگ را با حرکاتی روان و خودکار ــ حرکاتی که حاصل هزاران بار تکرار بود از هم گشود؛ لوله را در کیف مخصوصش نشاند، دوربین را جدا کرد و در جعبه ضد ضربه آرامید. تمام این کارها کمتر از دو دقیقه طول کشید. وقتی از لبه بام عقب رفت، باد سردِ شب گیسوانش را نوازش داد. برای پلیس، پروندهای تازه با همان الگوی همیشگی گشوده میشد؛ برای او، تنها یک قرارداد دیگر بود که تسویه و تمام می شد.
بیشتر سفارشهایش از یک نفر میرسید: مالک ابوبکر، معروف به «آهنگر»؛ پیرمردی سیهچهره و فیلسوف که در کتابفروشی «آتلانتیس» در هارلم، لای جلد کتابهای کهنه، اسلحه های سفارشی میفروخت و قراردادهای مرگ رد و بدل میکرد. او پل ارتباطی الینا با دنیای مرگ بود؛ کسی که مثل یک فیلتر اولیه، مشتریها را غربال میکرد و فقط آنهایی را پیشنهاد میداد که ارزش وقت گذاشتن داشته باشند.

خط قرمز الینا اما چیزی نبود که حتی مالک هم بتواند تکانش بدهد. ساده و روشن بود: فقط هدفهای «سیاه». نه مدعی قضاوت بود، نه داعیهی قهرمانی. از همان ابتدا یک قانون شخصی برای خود گذاشته بود: فقط کسانی را میزد که خون بیگناهی به گردن داشتند، یا از رنج دیگران سود برده بودند، یا از چنگ عدالت گریخته بودند. کابوسهای شبانه، هر بار او را عمیقتر در تصمیمش ریشه میکردند: دیگر نمیتوانست تماشا کند که زندگیها بیصدا نابود میشوند.
هر هدف را خودش بررسی میکرد، مدارک را میسنجید، و تنها وقتی مطمئن میشد که طرف واقعاً سیاه است، ماشه را میکشید. همین خط قرمز بود که او را از تاریکی مطلق جدا نگه میداشت. به همین دلیل، حتی اگر سفارشی از طرف مالک به دستش میرسید – و صاحبش در فهرست سیاهش جایی نداشت – حتی اگر رقم قرارداد آنقدر بالا بود که هر کس دیگری را وسوسه میکرد، بیهیچ تردیدی ردش میکرد. پول برایش ارزش داشت، اما نه به اندازهی آن مرزی که برای خودش کشیده بود.