رقم این سفارش سرسامآور بود. دو بار تلاش برای حذف فیزیکی او ناموفق مانده بود، اما این پروژه بدون لحظهای درنگ قبول شد؛ هدف، کسی بود که خون بسیاری را فدای پول کرده بود.
چشمان الینا پشت دوربین روی هدف قفل شده بود. دیدن آن دختر، هر تردیدی را از تصمیمش زدوده بود. حالا دیگر تمام نورهای پراکنده شهر را از ذهنش پاک کرده بود. تنها چیزی که برایش باقی مانده بود، کادر کوچکی بود که صورت مارکوس را نشان میداد؛ نقطهی دقیق مرکز پیشانیاش، و ضربان آرام و کنترلشده قلب خودش.
لباسی که به تن داشت، از جنس کِولار نازک اما مقاوم و به رنگ مشکی مات بود؛ طراحی سفارشی که مانند پوست دوم به بدنش میچسبید و هر حرکتش را در تاریکی بیصدا و نامرئی میکرد. این لباس نه تنها او را از شناسایی دور نگه میداشت، بلکه نمادی از هویت حرفهایاش بود: ظاهری ساده، اما مهندسیشده برای یک عملکرد مرگبار.
یک نفس عمیق کشید. هوای سرد مانند تیغی در ریههایش فرو رفت. نفس را نگه داشت. جهان برای او همیشه در این چند ثانیه خلاصه میشد: جهان قبل از شلیک. جهانی که در آن همه چیز—باد، نور، زمان—در خدمت یک هدف واحد بودند. بعد از آن، همه چیز بیاهمیت میشد.
انگشت دست روی ماشه آماده بود…، با فشاری نرم و حسابشده، ماشه را به عقب کشید.

صدای «پُف» ملایمی آمد، بیشتر شبیه باز شدن در بطری نوشیدنی گازدار تا صدای شلیک اسلحه. گلوله 7.62 میلیمتری با نوک الماستراش، با سرعتی باورنکردنی از شیشه عبور کرد—بدون آن که آن را بشکند چند ترک ریز خورد و دقیقاً در مرکز پیشانی مارکوس فرود آمد. مرد تکانی خورد، سیگار از انگشتانش جدا شد، دهانش نیمهباز ماند و سپس مانند عروسکی که نخهایش را قیچی کرده باشند، به جلو خم شد و روی میز افتاد. لکه خون، به اندازه یک سکه کوچک، روی پوست صاف پیشانیاش ظاهر شد و سپس خط باریک و گلگونرنگی مانند اشک، به آرامی به سمت پایین جاری شد.