#3 – طبقه چهلم برج کراس توس

ساعت یک و هفده دقیقه بامداد بود، باد سردی که از رودخانه هادسون روی پشت‌بام برج قدیمی «هادسون تاور» می‌پیچید و رشته‌های موی از بند گریخته را به بازی می‌گرفت. او روی زانو نشسته بود و کف دست‌هایش را روی سطح زبر سیمانی بام تنظیم کرده بود. تفنگ ریمینگتون ۷۰۰ اصلاح‌شده‌اش را در آغوش گرفته بود؛ با همان وسواسی که مادری نوزادش را در آغوش می‌گیرد. تفنگی که نه‌تنها یک سلاح، که بخشی از وجودش شده بود. سال‌ها بود که با آن زندگی می‌کرد. آن را باز و بسته می‌کرد، هر پیچش را با دستمال مخصوص می‌سابید، لوله‌اش را هر شش ماه یک‌بار عوض می‌کرد، دوربین اشمیت‌اندبندر را خودش با دقتی وسواس‌گونه نصب کرده بود و دقت ماشه را به حدی رسانده بود که حتی نفس‌کشیدنش هم در لحظه شلیک نقش داشت. برای او، اسلحه فقط ابزار نبود؛ یک اثر هنری مرگبار بود که هر جزئیاتش باید بی‌نقص می‌بود.

برج تجاری «کراس‌تون»، در فاصله‌ای کمتر از سیصد متر، با دیوارهای شیشه‌ای عظیمش که نور شهر را منعکس می‌کرد، شبیه یک آکواریوم غول‌پیکر پر از ماهی‌های گران‌قیمت بود.

طبقه چهلم. پشت پنجره‌ای که برای رهگذران تنها لکه‌ای روشن در افق بود، مارکوس تورِنس نشسته بود؛ تاجر اسلحه‌ای که با امضای هر قرارداد، جنگی دیگر را داغ‌تر می‌کرد. دقایقی پیش، دل خود را با آزار دختر جوانی خالی کرده بود؛ دختری با چشمانی خسته، بدنی نحیف و لباسی کوتاه که برای لقمه‌نانی دست به هر کاری می‌زد. مارکوس پس از آن‌که به اندازه از وحشت و التماس‌هایش لذت برد، او را کنار زد. دخترک گریان و غمگین پالتویش را به تن کرد و به سرعت از دفتر بیرون دوید.

مارکوس از سر غرور روی صندلی چرمی‌اش لم داده بود. سیگار برگ گران‌قیمتی را میان انگشتانش می‌چرخاند و به نمودارهای فروش سلاح‌های جدیدش در خاورمیانه نگاه می‌کرد. مردی که با فشار چند دکمه، زندگی‌های بسیاری را نابود کرده بود، بی‌خبر از این بود که جهانش در چند ثانیه دیگر برای همیشه تاریک می‌شود.

اشتراک گذاری این روایت :

دیدگاه خود را بنویسید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. Required fields are marked *

Loading...