#17 – هنرمند مرگ

کریستوفر لیوان ویسکی‌اش را به سمت نور گرفت و ادامه داد: «داشتم میگفتم، این تنها قانونی است که همه باید رعایت کنند. هدف ما فقط آرامش و امنیت مهمانان هست.» مکث کوتاهی کرد، اما الینا همچنان به کارت طلایی خیره مانده بود، به خطوط ظریف حک‌شده بر آن. «اما در پاسخ به سوال تو… منم روزگاری فکر می‌کردم می‌توانم از این جهان کاملاً جدا باشم… تماشاچی باشم، نه بازیکن.»

صدایش بی‌اختیار زبر و خشن شد و انگشتانش دور لیوان ویسکی سفتیِ دردناکی به خود گرفتند. «کمتر پیش می‌آید این داستان را برای کسی تعریف کنم، اما… در درگیرای که اصلاً قرار نبود عمسرم میانش باشد، گلوله‌ای سرگردان از پنجرهٔ آشپزخانه به داخل وارد شد. درست در همان لحظه که داشت شام آماده می‌کرد. ده سال از آن شب می‌گذرد، و باور کن که من هنوز پشت همان پنجره ایستاده‌ام و حتی نتوانستم گریه کنم. انگار آن گلوله، اشک‌هایم را هم با خودش برد. »

الینا چیزی نگفت چون نیازی نبود. در سکوتش همدردی نبود، بلکه درکی بود که فقط کسانی که درد را چشیده‌اند می‌توانند داشته باشند – درکی که نیازی به کلمات ندارد.

«بعد از آن بود که این مکان امن را ساختم.» کریستوفر ادامه داد، حالا نگاهش به محتویات لیوان بود. «مکانی که کسانی مثل ما بتوانند برای چند ساعت هم شده آروم و بی دغدغه باشند. بدون نیاز به پنهان کردن اینکه چه کسی هستند.»

موسیقی جَز ملایمی از بلندگوهای پنهان در دیوار پخش شد – ساکسیفونی غمگین که ملودی آرامی می‌نواخت. کریستوفر لیوانش را روی میز گذاشت و به الینا نگاه کرد.

«می‌دانی چیز دیگری که در موردت مرا مجذوب کرده چیست؟» و ادامه داد. «به نظرم تو هنرمندی. سوراخ کوچک در پیشانی – تمیز، دقیق، بدون درد. مثل امضای یک هنرمند. من از جزئیات بیشتر قراردادها مطلع هستم، مالک از دوستان قدیمی منه» چشمک کوچکی زد. «اگر دنیا جای منصفانه‌تری بود، باید در موزه‌ها آثارت را نمایش می‌دادند.»

اشتراک گذاری این روایت :

دیدگاه خود را بنویسید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد. Required fields are marked *

Loading...